مراسم گولدن گلاب کمی منو احساساتی کرد و وقتی اصغر فرهادی روی سن اومد چند قطره اشکی گوشه ی چشمم جاخوش کرد که از نگاه اطرافیان پنهون نموند....بگذریم..لحظه ی قشنگی برای ما ایرانیها که این روزا به شدت داره چهره ی فرهنگیمون مخدوش میشه...این فیلم لایقش بود و حتی جا داره اسکار رو هم بگیره...به امید اون روز
---------------------------------------------
ما دهه ی پنجاهی ها خیلی مظلوم واقع شدیم...نه مثل دهه چهل نسل سوخته هستیم و نه مثل دهه ی شصتیا که گوش عالم و آدمو از مصیبت هاشون پر کردن . ولی در عین حال مضرات هر دو نسل رو به دوش کشیدیم و جیکمون هم در نیومده و در یک بی خبری رسانه ای کامل به سر میبریم...علی ایحال یادمه اون موقع که بچه ای بیش نبودم و تجربه ی بزرگی در وایسادن در انواع و اقسام صفهای طویل ارزاق رو داشتم...اتفاق های جالبی رو از هموطنان عزیز میدیدم.....وقتی تو صف نونوایی شاطر اعلام میکرد که
تنوره آخره ....آقا نمیدونی چه ولوله ای در وجدان های پاک هموطنان عزیز رخ میداد. از فحش گرفته تا انجام حرکات فیزیکی شنیع در حذف رقبا که معمولا بچه ها وپیرها رو تشکیل میداد...خیلی غم انگیز بود...اما درهمین لحظه شاطر به عنوان یک بشارت دهنده وارد صحنه میشد و میگفت یه چن تا تنور دیگه پخت می کنیم...اون وقت صحنه بر می گشت و ما شاهد صحنه های زیبایی از شکوه ایثار و همدلی میشدیم همون مردم به یکباره عوض میشدن این نوبتشو میداد به اون یکی...همه با هم تعارف میکردن...هوای پیرمرد و پیرزن ها رو داشتن و واسشون نون می گرفتن....من که چندشم میشد.....با این اوضاع و احوال اقتصادی که این روزا درگیرشیم....دوباره اون صحنه ها جلو چشمم رژه میره.....یاد سونامی ژاپن میفتم
-----------------------------------------------
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:41  توسط ع.ا.گ.و
|
بالاخره دیماه هم رسید.با سرما و سرسختی....دی ماه عجیبییه برام.....مثل تولد بچه ی مریضیه که نمیدونی ازتولدش خوشحال باشی یا از بیماریش رنج ببری.....و اگه سرما اذیتت کنه این رو باید برای خودت حل کنی که هنوز دو ماه دیگه مونده تا سرما تموم بشه....و حالا حالا ها سرما تو جونت باید بشینه...معلوم هم نیس که حتی تو بهار و تابستون هم از تنت دربیاد....اگه این اتفاق نیفته تازه پاییزشروع میشه و این سرما توی تنت هی تلنبار میشه هی تلنبار میشه...کم کم حرکت خون توی رگهات بطئی میشه و بعد یخ میزنه....وقتی یخ میزنه دلت میخواد بخوابی این بار زهر مرگ با شیرینیه خواب قاطی میشه و باز نمیدونی باید لذت ببری یا پاشی و به خودت هی بزنی که خیلی سخته ....بازم یاد اون بچه ی مریض میفتی.......
تنم یخ کرده از سرمای اسفند
تن یخ بسته ی منو بغل کن
-----
پارسونز گمشده و یا گمنشافت عزیز و یا هرچیزی تو این مایه ها....غصه نخور فقط باید کمی صبر کنی تا پوستت کلفت شه مث کرگدن اما اون وقت شاید یه آدم دیگه بشی که حتما هم میشی....نگران منم نباش از این چیزا زیاد دیدم....بازم اگه کاری داشتی میتونی مث یه دوست رو من حساب کنی...صفای روح تو خیلی میارزه باید بیشتر از این ها مواظب خودت و دلت باشی عزیز
مبند دل به هیچ کس و به هیچ دیار
که بر وبحر فراخ است وآدمی بسیار
-------
این روزا توفیقی حاصل شده که فیلم ببینم فیلم دیدن خیلی خوبه....آدم خوش رو فراموش میکنه و وقتی به خودش میاد احساس میکنه چقد غریب با خودش حداقل برای من اینطوریه خودم رو مدام با شخصیت های بد و خوب قصه می سنجم......کاش زندگی هامون کمی شبیه فیلم میشد..عوض شدن و فکر کردن سخت ترین پروسه ی زندگیه
-------
اسد این روزا خیلی درگیره البته منم همین طور دلم تنگ شده برای اون روزایی که تو استدیو می نشستیم و با شخص سوم خیلی مفرد بحث های داغ فلسفی وادبی می کردیم و بعد واسه رو کم کنی انواع و اقسام بازی ها رو تا خود صبح بالا می اوردیم ....چرا هرروز که میگذره ما مردا گرفتارتر میشیم .فکر کنم علتش زن گرفتن و پول......
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 17:17  توسط ع.ا.گ.و
|
تو که شاعر و باسوادی بگو
بگو حال و روزم چرا ناخوشه
بگو علت بی قراریم چیه؟
که چن ساله داره منو میکشه
اگه میشه حال منو درک کن
که این روزها روزگارم بده
حدودا یه چن ساله این مساله
میون من وشعر و برهم زده
دیگه طبق معمول صحبت نکن
که گوشم از این گونه حرفا پره
تو که شاعری پس نصیحت نکن
از این واژه حالم بهم می خوره
تو که ظاهرا خوب فهمیده ای
که تو باطن من چه غوغاییه
حواست به من باشه این روزها
که میدونم این اوج خودخواهیه
تو که شاعری پس بگو که چرا
نمیتونم از قلب خود بگذرم
رو دوشم تو این راه پر پیچ و خم
یه عمره که تابوتشو می برم
تو رو جون اون کس که دیوونشی
یه حرفی یه راهی بذار پیش روم
.......
......
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 15:30  توسط ع.ا.گ.و
|
بالاخره بعد از ماه ها و سالها....یکی از کارایی که خیلی دوستش دارم با صدای پیام صدری عزیز و آهنگسازی دکتر چراغعلی...آماده شد
اگه خواستین نظر بدین ممنون میشم .البته در این سایت بانام حوا ثبت شده http://www.payamsadri.com/
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:8  توسط ع.ا.گ.و
|
پروانه شدم اما
در پیله ی ابریشم
هر روز بدون عشق
بی حوصله تر میشم
با لکنت و خاموشی
ایمانم و می بازم
بی حوصله تر یعنی
می سوزم و می سازم
در پیله ی تنهاییم
از عشق نصیبی نیست
وقتی تو نمی خندی
این چیز عجیبی نیست
دنیای من از جنس
ابریشم وحیرانی
تشکیل شده از یک
تاریکی طولانی
بی حوصله تر یعنی
من شکل جسد میشم
محکوم به نابودی
یا حبس ابد میشم
در متن مزار خویش
من فاتحه میخونم
پروانه شدم اما
پروانه نمی مونم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 14:59  توسط ع.ا.گ.و
|
آخه من با چه زبون بگم نرو
مث من هیشکی نمی فهمه تو رو
دل بکن از این همه راه عبث
آسمون هرجا همین رنگه و بس
میدونم خیلی دلت خونه گلم
دنیا این جوری نمی مونه گلم
لبای تو خیلی وقته ساکته
سر بذار روشونه مو بگو چته؟
نمی گی بعد تو چی سرم میاد
آخه اینجا یه نفر عاشقته
با سفر غصه ی تو کم نمیشه
هیچ کجا خونه آدم نمیشه
آخه من با چه زبون بگم نرو
مث من هیشکی نمی فهمه تو رو
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 19:47  توسط ع.ا.گ.و
|
رویاها چراغ قرمز را رد می کنند......
تو ایستاده ای
تنهاعابری که از خیابان می گذرد
پاسبانی است
که خیال دارددر دفترشعرت جریمه بنویسد................
این یکی از شعر های کتاب حوا سرد است سروده ی خانم مرجان مهدوی که از قضا همسر دوست دانشگاهیم شهرام معصومی عزیزه.....سال 88به چاپ رسیده......سرگرم خوندنش هستم اگه حوصله ای باشه همین جا براش مطلبی می نویسم.....اینم دوست داشتم
کاش پیراهنت آنقدر جاداشت
که تنهایی ام را
به تن می کرد
که می رفتیم
که فرقی نداشت به کجا
شخصیت های قصه می شدیم
ناگزیر از خوشبختی..........................
والا هنوز از راز اینهمه که سر در نیاوردم
--------------------
چن وقت پیش تلوزیون ایران یه حال اساسی بهم داد...شبکه چهار تله تاتر منبع موثق رو نشون داد ....یادمه وقتی این تاتر رو میدیدم 7یا8سالم بود....سال های 61-62بود......با اینکه زیاد از زبیایی شناسیش سر درنمی آوردم بی صبرانه تا آخرفیلم رو نیگا کردم شاید قهرمان قصه...(بهروز بقایی چقد جوون بود)بالاخره مدیر شه...که ایطور نشد و بیچاره قاطی کرد.....رسول نجفی هم بود......تعجبم صد چندان شد از پخش این فیلم....چون یکی از مضامینش پاچه خواری بود.....اونم تابلو......ما که کیفشو بردیم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 15:56  توسط ع.ا.گ.و
|
یه شغل ویا بهتر بگم یه کار جدیه جدید پیدا کردم.......کتابخوانی....
یکی از بچه های قدیمی(حمید بابایی:داستان نویس و منتقد ادبیات) که با هم تجربه ی ساخت یه فیلم کوتاه داشتیم پس از مدتها در حالیکه تلفنی از من نداشت به زحمت منو پیداکرد و گفت درمورد تو با یه انتشارات صحبت کردم
-در موردچی؟
-اونا دارن کتاب صوتی تولید می کنن منهم باهاشون همکاری می کنم
-خب من این وسط باید چی کار کنم؟
-اونا دنبال یه صدای جدید ولی خوب می گردند(باور کنین اینو گفت)منم گفتم سراغ دارم و اسم توروآوردم
خیلی ذوق کردم...تنها تجربه ی جدی من دراین زمینه مختص خوندن کتاب داستان برای خواهرزاده ها وبرادرزاده هام بود اونم بدون پول.....شبا از ذوق خوابم نمی برد...انگاریه قرار حیاتی داشتم.....
بگذریم....کتاب پنج داستان جلال آل احمد اولین کارمون بود...که تو استودیوی خودمون با اسد وجودی شروع به کار کردیم...البته اسد وظیفه ی خودش رو که همون پوست کندن گوینده ست بخوبی انجام داد والحق موسیقیه مناسبی هم روی کار گذاشت.....
میدونم که خیلی ذوق زده شدم ولی دوست دارم شما هم گوش کنین و برام همین جا نظر بذارین همراه با نقد جدی....هرکدوم از شماره های زیر رو بگیرین یه قصه از همون کتاب براتون پخش میشه.البته یکی از کارهارو خانم نقدی که با هم در رادیو استان همکاری داشتیم (چون راوی یه زنه)خونده.......
۸۸۴۵۳۶۲۷-۸۸۴۵۳۵۱۴-۸۸۴۵۳۶۴۱-۸۸۴۵۳۴۲۲-۸۸۴۵۳۴۰۶
اینم بگم که سی دی این کار به زودی منتشر میشه که همین جا اطلاع رسانی میکنم
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 19:51  توسط ع.ا.گ.و
|
منی که فکر می کردم
که بین ما تلاقی نیس
قراره عاشقت باشم
حضورت اتفاقی نیس
دلم تقدیر و حس می کرد
چرا که پلک من می زد
یه روزی یه کسی جایی
شبیه قصه ها اومد
خدا این عشق و قسمت کرد
نیاد روزی که تنها شیم
خدا هم آرزو داره
من وتو مال هم باشیم
خدا میدونه این روزا
چه احساسی به تو دارم
قراره کل دنیامو
به آغوش تو بسپارم
به آغوشی که آرومه
لطیفه مثل ابریشم
فراموشم نکن بانو
قراره بیقرارت شم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 16:25  توسط ع.ا.گ.و
|
داشت خودخوری منو انگار می دید و حس میکرد.....آدم عجیبی بود.....بی مقدمه گفت..."ببین پسر جون...سرخپوستا میگن تو وجود هرآدمی دو تا گرگ درحال جنگیدنه....یکیش عشقه و اون یکی...نفرت
و داشت ازم دور میشد که پرسیدم "پیرمرد نگفتی کدومش برنده میشه
گفت و رفت
"اونی که بهش بیشتر غذا میدی.....
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 17:20  توسط ع.ا.گ.و
|