تبليغاتX
شرقی ترین تمنا

شرقی ترین تمنا

منطق ِ لبانت دهان ِ غنچه را می بندد .


تو عادت می کنی یک روز

به هرچیزی که می بینی

به هر شخصی که ناچارا

کنارش سرد میشینی


تو عادت می کنی یک روز

به روزایی که می گندن

به این اوضاع سردرگم

به این بی وقفه دل کندن


قناعت می کنی کم کم به هر لبخند بی رنگی

خطوط دفترت پرمیشه از تکلیف دلتنگی


یه وقتایی پراز بغضی

نمیدونی برای چی

یه وقتی هم دلت تنگه

نمیدونی برای کی


من اون روزا رو می بینم

که شعراتو نمی خونی

نگاهت خیره تر میشه

از آینده پشیمونی


نه می خندی نه غمگینی

غرورت از تو شاکی نیس

من اون روزا رو می بینم

در این آینده شکی نیس


تو عادت می کنی یک روز.......





+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:21  توسط علی احمدی  | 

 

چن وقت پیش داشتم از ماهواره فیلم الکساندر رو میدیدم...بماند چقدر حرص خوردم از اینکه غرب همیشه خودش رو صاحب نبوغ و رشادت و سایر فضایل انسانی میدونه و ما ایرانی هارو مردمی ترسو و وحشی معرفی میکنه....یه کم که گذشت وباد  احساسات پان ایرانیم فروکش کرد...باخودم گفتم که خب اینم یه جور مبارزه اس ...و اونا دارن مبارزه می کنن..تو مبارزه کسی به فکر حقیقت یابی نیس بلکه دنبال حقیقت سازیه ....حالا اینکه درگذشته ما چطور آدمی بودیم مهم نیس ...در واقع ما همون طوری هستیم که مارو نمایش میدن و چون خوب و جذاب نمایش میدن مردم دنیا می پذیرن و مارو اونطور تصور می کنن.....البته دست خود ما هم خالیه ...وجز محکوم کردن کاری بلد نیستیم....الان هم تاریخ داره تکرار میشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط علی احمدی  | 

 

از لابلای گیسوان خورشید

        شرقی ترین آواز های عاشقانه را

                                 می خوانی

از دور ترین کهکشانها میایی

   ومن

     آمدنت را می فهمم

        با حواسی نباتی

همچون رسوب آفتاب

در اعماق ریشه های خاک..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:46  توسط علی احمدی  | 

 

یه چن وقته دلم خاموش و سرده

گمونم چار پنج ساله حدودا

همش زل میزنم به بی نهایت

نذار عادت کنم به بی تو بودن

 

شبیه غربت عصرای جمعه اس

کسی که از افق پر بوده چشماش

نذار عادت کنم که مرگه عادت

همون حادثه همیشگی باش

 

نذار دنیا بدون ما بچرخه

من وتو آبروی عشق هستیم

رها کن پیله سردر گمی رو

چرا که روبروی عشق هستیم

 

رصد کن خلوتی رو که نداری

همش تکرار و یاس و بیقراری

سطور دفترت رو جستجو کن

ببین چیزی بنام عشق داری؟

........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:27  توسط علی احمدی  | 

 

من از این حس پاییزی نمیگم

من از درد دلام چیزی نمیگم

یه وقتی درد دل گفتن اثر داشت

گلم از عمق احساسم خبر داشت

یه وقتایی گلم عشقو بلد بود

یه روزی حرف بین ما سند بود

.........................واقعا چیزی نمیگم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط علی احمدی  | 


در حوصله دلتنگیهایم

رد هیچ بارانی نیست....



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:1  توسط علی احمدی  | 

 

در مسیر بادهایی که

   عطر تورا می شناسند

                              می ایستم

عریان

     به تماشای ماه

و بابالهایی شکسته

      می سازم آشیان

         در آغوش طوفان

کیست که مرا بشناسد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:23  توسط علی احمدی  |